تبليغاتX
تهاترین تنها همیشه تنهاست

تهاترین تنها همیشه تنهاست

سلام................

شاید دیگه برای نوشتن دیر شده ... یا شاید برای دیدن و گریستن... شاید باید فراموش کرد خنده هارو... لحظه هارو... له کرد خاطرات رو... شاید دیگه نباید توی این زمونه مثل بچه ها صاف و صادق احساساتت رو... آرزوهات رو به زبون بیاری..

شاید خیلی دیره برای زلال بودن... بی ریا بودن...

 

واسه همه چی دیره  خیلی دیره

دلم خیلی گرفته خدا از همه جیییییی از همه................................

 

 

چیزی بیشتر از قلب شکسته ام نمیتوانم به تو ببخشم

من میدانم که روزی به خاطر تو خواهم مرد

عشق من مثل اقیانوسی وسیع است

عشق من مثل کلمه ای ست که فراموش شده

آه ای پادشاه قلب من..............

من دیوانه ی تو هستم نازنینم..........

عزیزم اگر دوست داشتن تو گناه است

من نمیخواهم درستکار باشم

نازنینم در کنارم بمان

من برای آغاز افسانه ی عشق حاضرم

سال هاست که منتظرت هستم

نازنینم برای من حقیقت زندگی این است:

اینکه بگویم:تا ابد و همیشه دوستت دارم

نوشته شده توسط سیاهی در هشتم مهر 1388 ساعت 1:28 | لینک ثابت |

هنوز نیومده باید برم دیگه بریدم از این همه دوری از این همه تنهای چرا تموم نمیشه

دیگه خسته شدم تو این روزا خیلی داغونم هم به خاطر اینکه می دونم باید برم هم به خاطر.......

چی بگم خدا دارم دیونه میشم ....... نمی تونم ببینم که داره خودشو نا بود می کنه نمی تونم بهش حرفی بزنم نمی دونه ولی باید بدونه که با داغون شئن ئاغون میشم با غصه خوردنش غصه می خورم

ای خدا اخه چرا مگه اون طفلک چه گناهی کرده ؟ دیگه به منم حرف نمی زنه آخه فکر می کنه من یه دروغ گوم من بچم من درکش نمی کنم ولی به خدا اینجوری نیست ................... امیدوارم هر چی زودتر مشکلاتش حل بشه دوست ندارم غصه داشته باشه  منو از خودش دور کرده ولی نمیدونه که همه چیرو می فهمم حس می کنم وغصه شو می خورم ... خدایا کمکش کن

 

راستی عیدتون مبارک

و همه ی آقایون روزتون مبارک

 

پدرم روزت مبارک

 

نوشته شده توسط سیاهی در پانزدهم تیر 1388 ساعت 3:58 | لینک ثابت |

 

 

مثل گريه توي پاييز ، مثل پاييز توي كوچه ،

مثل كوچه زير بارون ، مثل بارون روي شيشه

     تو خود عشقي ، خود عشق

مثل اسمت روي قلبم ،مثل هديه توي دستم،

مثل اون حالي كه داشتم وقتي هديه رومي بستم

     تو خود عشقي ، خود عشق

مثل ماه وقتي گريه ش ميگيره،مثل گل وقتي ازدست

 تو ميره،مثل من كه نمياي وميميره، مثل تو...

     تو خود عشقي ، خود عشق

مثل ماه : مثل تو ، مثل اشك : مثل من ،

   مثل عشق : مثل آه ، آه ...

    تو خود عشقي ، خود عشق

مثل ليلي توي پاييز ، مثل مجنون زير بارون ،

مثل بارون وقتي آروم ، آروم آروم ميشه عاشق

   تو خود عشقي ، خود عشق 

 

نوشته شده توسط سیاهی در پانزدهم تیر 1388 ساعت 3:57 | لینک ثابت |

نوشته شده توسط سیاهی در پانزدهم تیر 1388 ساعت 3:48 | لینک ثابت |

دلگیرم خدا از تو از بنده هات از همه

دیگه خسته شدم بریدم هر چی شب روز می کنم بیشتر یه این موضوع می رسم که هیچ ادمی توی این کره خاکی معرفت نداره هوای کسی رو نداره همه ادما کلاشونو چسبیدن که باد نبره خدایا این همه بی معرفتی درسته مارو چی افریدی

آدما از ادما زود سیر میشن .................................

به خدا حقیقته

ای خدا دلم خیلی گرفته دمه خونت فریاد می زنم ولی بی فایده است.....

نوشته شده توسط سیاهی در سیزدهم تیر 1388 ساعت 8:23 | لینک ثابت |

تنها در میان تن  ها چه عاشقانه مانده ام

در بیهودگی انتظار پیوستن به تو چه بی صبرانه مانده ام

چه خوانا دوریت را بر سر در خانه نوشته اند

و من در نخواندن آن چه پافشارانه مانده ام

چه بسیار است دوریی ها

فراموش کردن ها و کشتن ها

و من در این هم همه چه صادقانه مانده ام

رفیقان همه با نارفیقی خود رفتن

من هنوز با آنها چه دوستانه مانده ام

 

 

تکیه به شونه هام نکن . من از تو افتاده ترم

ما که به هم نمی رسیم . بسه دیگه بزار برم

کی گفته بود به جرم عشق یه عمری پر پرت کنم

حیف تو نیست کنج قفس چادر غم سرت کنم

من نه قلندر شبم نه قهرمان قصه ها

نه برده حلقه به گوش نه ناجی فرشته ها

من عاشقم همین و بس غصه نداره بی کسیم

قشنگی قصه ماست که ما بهم نمی رسیم

 

 

نوشته شده توسط سیاهی در دوازدهم تیر 1388 ساعت 0:24 | لینک ثابت |

در آغوش بگیر ...

مرا در آغوش بگیر که باز هم دلتنگت شده ام .....
که باز هم گریه میخواهم !
دردانه اشک هایم بی مهابا به نیستی صورتم کشیده میشوند .
صورتم در غسل باران یاد توست ....
مرا در آغوش بگیر !
بگزار شانه هایت تسکین من باشد !

یارا مجنون توام ....
مجنون تو و دل پاکت !
مجنون تو و محبت باصفایت !

چه هستی نیست بودنیست این سرنوشت شومم .....
و این بخت تیره و تارم .

چه موهبتی است داشتن تو برای هر کس !

و چه بدبحتی است برای من ، داشتنی چون تو ، ولی نداشتن و دوری ات !

با قلب پاکت از خدا بخواه صبرم بده ....
که راه داشتن تو بسی طولانیست !
کمکم کن که در این راه رسیدن به تو دست خالی بر نگردم !
که بی تو امیدی به فردا ها نیست  ....
و امیدی به آینده نیست ....

و چشمان من همچنان ابریست !

نوشته شده توسط سیاهی در سیزدهم فروردین 1388 ساعت 0:18 | لینک ثابت |

 

 

 دیگه خسته شدم خدایا این چه رسمی این چه قانونی

 مگه من چه گناهی کردم که باید این همه اعزاب بکشم

 مگه من بنده تو نیستم مگه صدای منو نمی شنوی باب

 خسته شدم از این وضع به هر کی محبت می کنی

خودشو دور می کنه اخه چرا جواب خوبی بدی اونم فقط

 واسه من به خدا بریدم به ژیر به ژیغمبر بریدم از اینکه

هیچ نقشی واسه هیچ کس ندارم هیچ کس پژیضی

برای من ارزش قائل نمی شه بعد من جونمو واسه تک

تکشون میدم اخه چرا مگه گناه من چیه به کدامین گنااه

 باید این همه زجر بکشم بابا  صدای منو بشنو  به من

یه نگاهی بکن خسته شدم ایو هناس خسته شدم

بریدم دیگه طاقت ندارم به کی بگم مگه کسی به حرف

من گوش میده مگه بودو نبود من واسه کسی مهمه بابا

 من ادمم من.......................... نمیدونم چی بگم فقط

می گم دیگه نمی خوام بشام دیگه نمی خوام دوست

داشته باشم هیچکسو فقط می خوام نباشم فقط می

خوام بمیرم خدایا بشنو صدا مو دیگه نمی خوام زنده

باشم دیگه نمی خوام زندگی کنم

 

 

 دیگه از دست تو و ترانه هات خسته شدم 


 دیگه از شنیدن رنگ صدات خسته شدم


 چه جوری بگم هنوز خیلی دوست دارم ولی


 انگار از بیشتر از این بودن باهات خسته شدم


 منی که عمرم و زندگیم تو چشمای تو بود


 باورت نمی شه که از رنگ چشات خسته شدم


 انقدر نگام کردی که دیگه زد به سرم


 از اون آتیش خوابیده تو نگات خسته شدم


 تو به من می گی بی انصافم و حق داری بگی


 با کدوم بهونه بنویسم برات خسته شدم


 انقد آب و هوا واسم عروض کردی که من


 آخر از دست همون آب و هوات خسته شدم


 گفتم این کار و نکن کردی و رفتی و ببین


دیدی آخر از تموم اون کارات خسته شدم


 حرفات انگار دیگه روی دل من نمی شینه


انقدر عوض شدی که من به جات خسته شدم


شب و روزات مث روز و شبای قدیم نبود


 از دس تفاوت روز و شبات خسته شدم


 دیگه فرقی نداره پیشت باشم یا نباشم


 تو یه بی تفاوتی ،‌ من از فضات خسته شدم

 
 دوس داری بری ، برو ، دلت می خواد باشی بمون


 من که از تمام حرف و تصمیمات خسته شدم


 انقدر صدام نکردی از خودم بدم میاد


از این اسم مریم و نگفتنات خسته شدم


 یه روزی غریبه ای ، یه روز آشنا، من از


 بازی زشت غریب آشنات خسته شدم


 تو چی فکر کردی خیال کردی من عاشق می مونم


 من از این فکرای غرق ادعات خسته شدم


 واسه تو حتی دیگه شبا دعا نمی کنم


 راستشو بخوای دیگه من از دعات خسته شدم


 من شکایت تو رو به کی کنم ؟ برم کجا ؟


 به جون خودت قسم نه ،‌ به خدات خسته شدم


چه قدر ببخشمت من دیگه چیزی ندارم


 به خدا از دس این همه خطات خسته شدم


 روزی صد تا غم و غصه توی قلبم می ذاری


 منم آدمم از این درد و بلات خسته شدم


 انقدر واست می میرم واسه من تب می کنی ؟


 حق دارم از این دل بی اعتنات خسته شدم


 تو خودت منو نخواستی ، من گناهی ندارم


 از دس اون چشای دور از وفات خسته شدم


 شعر و اینجوری نوشتم کسی با خبر نشه


 مثلا من از تو و خاطره هات خسته شدم


 کی می دونه تو پشیمون شدی و نوشتی که


 حتی از دیدن عکس و هدیه هات خسته شدم


 ای خدا ،‌ اینو فقط من و تو و اون می دونیم


 نشونم بده یه جور راه نجات ، خسته شدم 
 

 

 

نوشته شده توسط سیاهی در هشتم فروردین 1388 ساعت 0:31 | لینک ثابت |

z1h9x5012wnjweawkav.jpg

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت، فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می‌گفت: می‌آید، من تنها گوشی هستم كه غصه‌هایش را می‌شنود و یگانه قلبی‌ام كه دردهایش را در خود نگه می‌دارد و سر انجام گنجشك روی شاخه‌ای از درخت دنیا نشست.
 
فرشتگان چشم به لبهایش دوختند، گنجشك هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:
"با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست".
 
گنجشك گفت: لانه كوچكی داشتم، آرامگاه خستگی‌هایم بود و سرپناه بی كسی‌ام.
تو همان را هم از من گرفتی. این توفان بی موقع چه بود؟ چه می‌خواستی از لانه محقرم كجای دنیا را گرفته بود؟ و سنگینی بغضی راه بر كلامش بست. سكوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند.
 
خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود. خواب بودی. باد را گفتم تا لانه‌ات را واژگون كند. آنگاه تو از كمین مار پر گشودی.
 
گنجشك خیره در خدایی خدا مانده بود. خدا گفت: و چه بسیار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمنی‌ام بر خاستی.
 
اشك در دیدگان گنجشك نشسته بود. ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه‌هایش ملكوت خدا را پر كرد.

خدمات وبلاگ نویسان جوان             www.bahar20.sub.irخدمات وبلاگ نویسان جوان             www.bahar20.sub.ir


...................
نوشته شده توسط سیاهی در پانزدهم بهمن 1387 ساعت 8:2 | لینک ثابت |

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

بهشت و جهنم

روزی یک مرد روحانیبا خداوند مکالمه ای داشت: "خداوندا! دوست دارم بدانم بهشتو جهنم چه شکلی هستند؟"، خداوند او را به سمت دو در هدایت کرد و یکیاز آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگوجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آبافتاد، افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حالبودند، به نظر قحطی زده می آمدند، آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلندداشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتیمی توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آنجایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانندو قاشق را در دهان خود فرو ببرند.

مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنهاغمگین شد، خداوند گفت: "تو جهنم را دیدی، حال نوبت بهشت است"، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند وخدا در را باز کرد، آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود، یک میز گرد با یک ظرف خورشروی آن و افراد دور میز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق هایدسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، می گفتند و می خندیدند، مرد روحانی گفت: "خداوندا نمی فهمم؟!"، خداوند پاسخ داد: "ساده است، فقط احتیاج به یکمهارت دارد، می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به یکدیگر غذا بدهند، در حالی که آدمهای طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می کنند!"

هنگامی که موسی فوت می کرد، به شما می اندیشید، هنگامی که عیسی مصلوب می شد، به شما فکر می کرد، هنگامی که محمد وفات می یافت نیز به شما می اندیشید، گواه این امر کلماتی است که آنها در دم آخر بر زبان آورده اند، این کلمات از اعماق قرون و اعصار به ما یادآوری می کنند که یکدیگر را دوست داشته باشید، که به همنوع خود مهربانی نمایید، که همسایه خود را دوست بدارید، زیرا که هیچ کس به تنهایی وارد بهشت خدا (ملکوت الهی) نخواهد شد.

                                    گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

 

9

 

میشه ضامنم بشی

 

اومدم تا ببینم لحظه عاشق شدنو
به دلم افتاده بود صدا زدین آقا منو
دل تنهامو آوردم با یه دنیا دلخوشی
كمتر از آهو كه نیستم میشه ضامنم بشی
اومدم همسایه های پاپرت رو دون بدم
دلمو رو دست بگیرم تا بهت نشون بدم
روبروی گنبدت سجده كنم سلام بدم
خسته نیستم اگه من از راه دوری اومدم
بگم آفتابیو و عاشقم درست مثل جنوب
با همون لهجه دریایی كه میدونی تو خوب
مِ از سید مظفر به تو دخیل اَ بندُم
نظرُم هَ بیارُم یِتا كیسه گندم
شاید كه كفترانِت لایقُم بِدونِن
حاجتی كه اوم هَ به گوشت برسانِن
تو چشمه محبت مِ تشنه نگاتُم
تو كعبه امیدی به هر دم نه صداتم
اسم نازنینت تا روی زبونِن
اون گدن مدائك لحظه اذانِن
روبروت بی اختیار دوباره زانو بزنم
میون گریه بگم غریبو در به در منم
تو رو شاهد بگیرم كه با خدا حرف بزنی
میدونم كه دست رد باز به سینم نمیزنی
میدونم شفاعت بی منتت زبون زده

به همین امید دلم به مشهد تو اومده
تو كه اسمت با غم نقاره ها روی لباست
همه صحن طلات ردپای فرشته هاست
دست خالی هیچكسی از در خونت نمیره
یا رضا رضا میگم تا قلبم آروم بگیره
یا رضا رضا میگم تا قلبم آروم بگیره

نوشته شده توسط سیاهی در چهارم آبان 1387 ساعت 10:2 | لینک ثابت |

Copyright (C) 2008, http://payam67.blogfa.com. all right reserved
Design by Yas-Design